اولین پست سحری امسال..

خرید بک لینک
مورد چهارم فاطمه خانمک یکی از دوست های مادرم معرفی کرده بود،متولد ۸۰ هم بود تا جایی ک یادمه؛تو تابستون ۹۹ بود ک همینطور مادرم دنبال ی کیس دیگه بود از یکی از دوست های مادرم میشنوه ک عروسش ی خواهر کوچیکتر داره ک دختر خوبیهدختره تو آرایشگاه آموزش آرایشگری میدید و مادرم ب بهونه ای رفت و دیدنشوقتی هم ک به من میخواست راجبش بگه تقریبا با این جمله بندی گفت که:همون دختری ک میخواستی پیدا کردم! هم چادری هم آروم و خوشگل، اصلا انگار برا هم ساخته شدید!خلاصه قرار گذاشتن ک من و مادرم و دختره و مادرش تو پارک همدیگه رو ببینیمرفتیم و بعد سلام علیک من و دختره نشستیم رو نیمکت صحبت کردیمچیزی ک تو ذهنم بود اونموقع گفتم و قرار شد فکر کنه روی حرفام..دختر ساکتی بود و بعدش ک تو خونشون هم رفتیم خودش هم گفت ک کم حرفه، خیلی هم مذهبی نبود ، اهل درس و دانشگاه هم نبودفرداش ی بار هم با مادرم و مامان زهرا خونشون ک سه تا کوچه با ما فاصله داشت رفتیم،چقدر کم حـــــرف بودن خانواده اش !پدرش ک هیچ چی جز احوال پرسی اول نپرسید، ساکت نشسته بود، مامان زهرا هم ک چند سری گفت بزارید دختر و پسر با هم صحبت کنن پدرش ن نه میگفت ن آره!همینکه نشسته بودیم هم مثل چی دلشوره داشتم،آخرش هم نمیدونم چطور شد ک بالاخره رفیتم اتاق صحبت کردیم،بیشتر من صحبت میکردم و دختره جز چند تا کلمه چیزی نگفت،چون ی سری اختلافات بین خودمون میدیدم شاید ی کم سختگیری کردم و قرار شد فکر کنه روی حرفهامخب دختر با ادب و خوبی بود همینطور خوشچهره، ولی اشتراکاتی بین خودمون نمیدیدم ، من مذهبی تر بودم اون کمتر، من درس خوندن و مطالعه رو دوست داشتم اون کمتر، و همچنین کم حرف بود ک من تو صحبت های دو نفره کم حرف نیستم آینده ای ک برای خودمون متصور شدم ی زندگی ساده اولین پست سحری امسال.....

ما را در سایت اولین پست سحری امسال.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 6:16

نزدیک سی سال از عمرم گذشته و انگار هیچ زندگی نکرده ام، خیلی خوش شانس باشم کمی بیشتر از سی سال دیگه هم عمر میکنم و اون هم مثل همین سی سال اول میگذره و تا چشم ب هم بزنی میبینی ته زندگی و ته عمرته!..عمر آدم خیلی کوتاهه،تو این شصت سال چیکار میشه کرد؟ هیچی! تا چشم ب هم بزنی تمومهقبلا بیشتر حرص فرصت های از دست رفته دنیایی رو میخورم، الان کمتروقتی دونه دونه اطرافیان و عزیزات رو میبینی ک دارن میرن بیشتر ب بی ارزش و کم ارزش بودن دنیا پی میبریاول آقا بعد عمو، دادا، زندایی و حالا مامان زهراآبجی برده بودتش قزوین کراونجا بهتر بهش رسیدگی کنهبعد اینکه از بیمارستان اومده بود و عصر روزی ک برای عیادت رفته بودیم و میخواستیم برگردیم حالش کمی بهتر شده بود انگار و وقتی اینطور دیدمش خوشحال شدمجاش تو اتاق بود، بعد از خداحافظی اومدم بیرون رو مبلی ک روبروی در اتاق بود نشستم تا بقیه ک دارن خداحافظی میکنن بیان بیرون و بریمبعد خداحافظی بقیه کمی تو اتاق ایستاده بودنهمین حین یک لحظه نگاهم افتاد ب نگاه مامان زهرا ک چشماش رو ب در دوخته بودتا این صحنه رو دیدم حس عجیبی بهم دست داد ک انگار این نگاه، نگاه آخرهاز ترسم بیشتر از یکی دو لحظه نتونستم نگاهم رو کش بدمچون هرچی سعی میکردم بیشتر نگاه کنم بیشتر مطمئن میشدم و بیشتر غم میومد سراغمنه ، بیشتر نگاه نکردم و سعی کردم خودمون رو با همون خوشحالی ای ک بعد از خداحافظی داشتم قانع کنمبقیه اومدن بیرون و رفتیم و تا رسیدیم کرج زنگ زدن ک برگردید...پنج شنبه بود ۱۲ خرداد ۱۴۰۱، موقع اذان مغرب وضو گرفته بود و اومده بود نشسته بود تو جاش ک نماز بخونه و همونجا از دنیا رفته بودآمبولانس و اینا هم کاری نتونسته بودن بکنن..این مواقع هم ی درد هم همون اولش غم از دست دادنشونه ی درد ه اولین پست سحری امسال.....

ما را در سایت اولین پست سحری امسال.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 6:16

دومین دلیل اینکه چرا میخواستم پشت بوم اتاق بسازم؟

چرا از مهمون خوشم نمیاد؟

چون چند روزه مهمون داریم، الان هم ۲ و نیم نصفه شبه و دارن تلوزیون تماشا میکنن و من فردا کار دارم نمیتونم بخوابم 

شب نشینی نیست دیگه رسما شب زنده داریه!

..


اولین پست سحری امسال.....

ما را در سایت اولین پست سحری امسال.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 6:16

صفحه بندی